|
ای بابا........... می خوام یه بار مثل همه غر بزنم........... آره غر بزنم........ چرا ما ایرانی جماعت یاد گرقتیم فقط آیه یاس بخونید. ... قبل از این که متهم به بچه گانه فکر کردنم کنید، بگم که اصلا بچه گانه فکر نمی کنم. ... ادعایی ندارم. اما خوب خودمو اخلاقم رو خوب می شناسم.... می دونم الان خیلی ها بد شدن....... خیلی ها دارند هم دیگه رو گول می زنن....... خیلی ها دروغ می گن...... و خیلی ها خیلی کارهای دیگه می کننن.......... اما با همه اینا یه اعتقادی دارم اونم اینه که نباید همه رو با یه چوب روند......... در عین این که حواست به همه جاست ، نذاری ترس زیادی هم گند بزنه به همه چیز. ... اینو می گم چون الان خیلی شاکیم......... چون عادت کردیم واسه یه چیزی همش بدی هاشو ببینیم..... بگیم نسل آدمهای خوب ور افتاده........ تا می گی به خدا پیغمبر اعتقاد داره........... میگن اوووووووووو از اونایی که خدا خدا می کنن بیشتر باید ترسید هر چی هست جدیدن از اینا در میاد......... میگی خانواده داره............ میگن اوووووو نه اینایی که خانوادشون محکمن بیشتر بچه هاشون در می رن......... اگه بگی با محبت است، لطف می کنه فلان کار و بهمان کار را می کنه، فوری می گن آها دیدی اینم شاهد، طرف دنبال سو استفاده است داره دون می پاشه.. خلاصه و الی آخر.......... اینقدر م یگن و می گن که دست آدم آخر دچار شک می شه...... دچار نرس می شه... نسبت به خودش و احساسش و شعورش شک میکنه............... بابا چه جوری مگه دیگه می شه به شعور یکی توهین کرد؟ ای بابا . ............دارم خفه می شم. هی می خوام غر بزنم...... نق بزنم.......... آخه بابا جان کم هی نه بیارید......کم غر بزنید.......... من نمی گم همه خوبن....... همه بچه پیغمبرن......... همه پاکن......... نه حرف من این نیست...... اما خوب باید به آدمها فرصت داد... باید فرض را گذاشت رو پاکی، رو خوبی...... خب اگه طرف بد بود........... عوضی بود. خب خودشو نشون می ده..........اینا رو میگم چون دلم داره می ترکه............... چقدر راحت به اسم دلسوزی دل می سوزونیم..... دلسوزی و دل سوزی.... شاید از لحاظ شکل املایی با هم متقاوت باشند......... اما از لحاظ معنایی کلی تفاوت.... یعنی دلت به حاله کسی بسوزه........... یا دل کسی را بسوزونی..... چرا به اسم دلسوزی دل می سوزونیم... به اسم این که من به فکر توام... من دوست دارم نمی خوام برات اتفاقی بیوفته، خیلی راحت با عث می شیم دنیاش عوض شه...... نظرش نسبت به یکی عوض شه......... بابا این چه محبتی است که بیاییم یکی را نسبت به کسی که دوست داره دل چرکین کنیم....بدبین کینم.......... اونم وقت که طرف را حتی نمی شناسیم... واسه خودمون قضاوت می کنیم..... اینقدر می گیم و می گیم و بد می گوییم. و نصیحت می کنیم که انگار هزار سال است اون طرف را می شناسیم......... اما در حقیقیت نه............. ما فقط تعریفهای این یکی را راجع به اون شنیدیم............. ای بابا.. چه راحت یه نسخه واسه همه می پیچیم... هر چی دوست داریم میگیم.......... اصلا این واسمون مهم نیست که این حرف ما چه اثری روی روح و روان اون بدبخت می گذاره........... بابا اون که به حرفهای ما دل نبسته که با حرفهای ما هم دل بکنه، فقط ما دل چرکینش می کنیم......... چرا اگه ما هر چی رابطه دیدیم اطرافمون بد بوده پس همه بدن.... تو رو خدا نکنید........... کجای کدوم دین و آئین و مذهب نوشته که این رسمشه.... این لطفه... امام حسین می فرماید: چشم بسته قضاوت نکنید، مردم را به دلیل آنچه ا ز دیگران شنیدید بد نشمارید.......... حرف کمی نیست ها.2روز می شه بهش فکر کرد.......... تازه می فرماید چی؟ به دلیل آنچه از مردم می شنوید.......... وای به این که حتی چیزی هم نشنیده باشید...... ندیده...نشنیده.... به خودمون اجازه می دیم راجع به دیگران قضاوت کنیم... خودمون را عقل کل بدونیم............. بعدشم اگه طرف مقاومت کرد و سر حرفش موند بشینیم خدا خدا کنیم سرش به سنگ بخوره که بفهمه ما خیر خواهش بودیم...... ای مرده شور ببره این خیر را...... وای خدا......... داره دلم میترکه..... نکنید ........ تو را به خدا نکنید........... یه رابطه دوست داشتنی را............. 2روز خوش را به کام آدم زهر نکنید..... + نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 توسط بهار |
دیروز من دوباره به دنیا آمده ام. از دیروز جوا ن تر شده ام.نمی دانم خواب است. خیال است. این که من تو را دیده ام . این روی خوش سکه زندگی است و یا تنها رویایی خوش. اظطراب من. ترس من. غریبه از را ه رسیده من . رفتن اظطراب. رفتن ترس. غریبه عزیز تر از هر آشنا. اگر تو گم شده من باشی چه شعرها که بیاد عطر نفس تو هر روزمتولد شود. اگر تو گم شده من باشی، برای سپاس از این لطف خدا چگونه شکر بجای آورم. من منتظر کسی بودم. اما لحظه ای فکر نمی کردم مسافر من از این سو بیاید. چه خوب می شود دل من اشتباه نکند. تنها منتظرم ستاره ای همنام تو تمامی خوابهای عاشقانه ام را تعبیر کند. تو تعبیر کدام رویای منی که با بودن تو دیگر رویایی رنگ ندارد؟ تو جواب کدام کار نیک منی؟ تو جواب دعای کدام پیر مرد دوره گردی؟ نه......... هنوز باورم نمی شود. دروغ چرا گاهی سایه های شک آسما ن دلم را دلگیر می کند. شک یا ترس. نمی دانم. از ان که تو نیز از پی بازی آمده باشی. اما نه . من به معجزه عشق ایمان دارم. راه درازی دارم اما .......... دلم به روشنی گواهی می دهد. عجیب است. عجیب تر آنکه حافظ نیز این روزها مهربان تر شده است. نمی دانم این بخت خندان من است که زبان فال حافظ گشوده یا حافظ این روزها با شوق کودکانه من، شوق حس خوب یافتن من همراه شده. هر چه هست عجیب شیرین زبانی می کند این روزها. من هر روز دلم را ورق زدم. به دنبال نامی که سالها منتظرش بودم. من سالهای سال از تمامی آمده ها فاصله گرفتم به امید آمدن تو من سالهای سال تنها شد مو من سالهای سال مردم تا اینکه یک دم زندگی کردم. یک روز زندگی کردم. شاد بودن چیز کمی نیست. دلگر شدن و دگرم کردن کار کمی نیست. دیروز من دوباره به دنیا آمده ام. + نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 توسط بهار |
واي كه اين روزها چقدر ناگفته دارم. چقدر حرفهاي نگفته........... چه روزهاي ورق نزده در پيش دارم. اين روزها بيشتر دلم هواي نوشتن دارد. امروزهاي من غريب نيست. اما به خاطر دارم زود مي گذرند. امروزهايم اين روزها سريع تر مي گذرند. روزهاي كسل، رفت و آمدهاي آدمهاي تكراري، صداهاي منجمد اين روزها سريع تر مي گذرند. من اين روزها سزيع تر فراموش مي كنم، غير آنچه را مي خواهم. گوئي زماني گذشته و من از خواب چند هزار ساله بالاخره بيدار شدم اما ...... گويي!......هنوز چندان مطمئن نيستم. امسال لحظه تحويل بهار گويي دل من نيز تحويل شد. امسال من ، رزوهايش، اين روزها كمي رنگي تر است. براي من كه در انتظار بودم.... شايد اين هم فرصتي است.......... شايد تولد در راه است.. اما هنوز زور است. ... براي نفس راحتي از ته دل كشيدن........ براي يافتن.......... براي داشتن آنچه خواستن......... اين روزها صبح بر من اميدوار تر طلوع مي كند... شايد من اينطور احساس مي كنم. اين روزها، شبهايش عطر خاطر كسي مي وزد.... اما اين كه اين مسافر از راه رسيده گمشده من است يا نه، همراه بي خوابي شبهايم شده است. واي بر من.... واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي..... چه انتطارهايي كه كشيدم. چه روزها كه به اميد آمدنت امروزهايم را فرداها فروختم... چه بازههاي كودكانه اي را به اميد يافتنت باختم.... چه كوچه ها كه با پاي برهنه خيال به دنبالت گشتم........ اما نشاني نيافتم.. اما تو يك باره بر من طلوع كرده اي......... اما ترس من از اين است كه مبادا اشتباه كنم.... واي واي.... اگر دل من به بودنت گواهي دهد... گاهي بادهاي افسردگي و نا اميدي تمامي باورم ره بازي مي گيرند. مي ترسم بهارم پائيز شود...شكوفهاي جوانه زده خيالم به اميد خورشيدند.. من عجيب اين روزها ترس تگرگ دارم...مبادا..مبادا در بهار، پائيز ميهمان شود. امروز براي قضاوت زود است.. هميشه فردا قضاوت مي كنند. شايد موعود فرداست.... روزهاي زندگي من با فردا دوستي قديمي دارد.... من هميشه تو را در فرداها جستجو كردم. من هميشه تا فرداها به انتظار تو نشسته ام. ترس من شايد ...........بگذريم... واي اگرتو گمشده من باشي!..چه شعرها به پايت بسوزانم.... چه شعرها براي چشمانت ببافم... چه روياها برايت رنگ زنم... اگر تو گمشده من باشي،تمامي روزها آفتابي مي شود... از نوشته هايم شعر مي چكد... نفسهايم نيز شاعر مي شوند. چقدر حرف نا گفته دارم. چقدر روزهاي دلتنگي، چقدر انتظارهاي نا نوشته. فقط و فقط اگر تو، تو من باشي... اگر آرزوي محال من باشي... تو را به خاطرات هميشه خود، ميهمان مي كنم. اگر تو، تو من باشي، شبهايم رنگ مي گيرد. شبهاي انتظار هميشه خاكستري بود. سفيدي امي داشت و سياهي دلتنگي، خاكستري بود. اميد من دستي بود كه امروزهايم را كمي رنگي تر بكند، شايد صورتي يا بنفش. دخترانه است نه؟..... اگر تو باشي ترسي از نخواند روزها، نرسيدن فرداها ندارم. همه روهاي من امروز مي شود.... واي چه سالهايي كه گذشت، چه امروزهايي كه غريبانه فردا نشده فردايي ديگر شد.چه راهايي كه نرفتم، چه حرفهايي كه نگفتم... اين روزها كمي دلم براي غريبي خودم مي سوزد. من حتي در نبود تو نيز عاشقانه نوشتم. اما اگر بداني. عاشقانه نوشتن در انتظار سخت است.بوئيدن هر دستي به اميد يافتن آشنائي، آسان نيست. فروختن روزها سخت است. بازيهاي كودكانه، باختهاي پي در پي، مهره هاي سوخته، با اينها بودن سخت است. باور كن. اگر تو باشي، من چند هزار ساله يكباره كودك مي شوم. دوباره متولد مي شوم. اگر مرا به باور بودنت برساني، شايد 1 روزه باشم با ديگر كه مرا ببيني. باران مي آيد. اينجا روزنه اي نيست. پنجره اي نيست. اما من صدايش را از پشت ديوار مي شنوم. اين روزها احساسم نيز دقيق تر شده است. اين روزها فقط كمي صبر نياز دارد. كافي است، مار باور كني بهار را باور كن. دوستت دارم را باور كن. .............................. //: پي نوشت: اين روزها روزهايم آبستن انتظار است، كودكي منتظر است، شكوفه اي كه اگر با دست تو برويد، همه درختان به انتظارش قيام كنند. اگر فردا خورشيد پر رنگ تر درخشيد، اگر سبزه اي روئيد، قلب من نيز سبز خواهد شد، شايد تو فردا اميد را در دلم بكاري + نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 توسط بهار |
با خود اندیشیدم و چه خوش اندیشیدنی، تنهایی را تنها مونس تنهاییم قرار دادم و چه کار ناستوده ای، هرگز به دروغ با کسی نخواندم سرود رفتن، هرگز احساس خودرا در سطحی پایین نیاوردم که بربلندای لذت نشیند، در راه دیدنش برتمام دیدگان چشم پوشیدم، در راه رسیدنش بر تمام بی راه ها پا گشودم، تا صدایش کردم بی صدا ماند تاسوالی کردم بی جواب ماند جور ناگفته هایش را کشیدم و خود گفتم جور نیامدنش را با آمدنم کم رنگ کردم تمام فکرم در عمق نگاهش بود و تمام نگاهش در عمق فکرم خواستم احساسم را در گروش بگذارم، تاهمیشه بهانه ای برای دیدنش برای شنیدن صدایش که همیشه از من دریغ کرده باشد، خواستم احساسش را در گروم بگذارد، و من هرچه کردم او با نکرده ها پاسخ داد. تا روزگار هی چرخیدو چرخید، ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ............................................. اولین طنین صدایش برایم نوید آخرین شکست را می داد، لبخندش را دیدم حس کردم سکوتش همه سرشار از گفته های نا شنیده بود + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 توسط بهار |
چه بي ريا آمدم، به قلب عاشق تو باورم شد حرفهاي، به ظاهر صادق تو چه پر غرور مي روي، از اين دل شكسته انگار عهدي نبستي با اين عاشق خسته جنگل چشمات هواش چه سرده، هر نگا ه تو حديث درده رفتنت ديگه شده مسلم، اما دل هنوز باور نكرده اما دل هنوز باور نكرده نكنه رنجيدي از من، بگو تقصيرم چيه ؟ يا كه دل به ديگري دادي، بگو اون كيه؟ نكنه كه از حقيقت تو مي خواي فرار كني بري و يكبار ديگه منو بي قرار كني منو بي قرار كني به اون شقايقي كه مظهرعشقه از تو جداشدن شكست عشقه از تو جدا شدن شكست عشه من باوفا بودم با من جفا كردي تنها خدا داند با دل چه ها كردي شرمنده ام از دل از عشق بي حاصل
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 توسط بهار |
دوباره تو كنارمي هواي بوسه با منه، تمام آرزوي ما همين بهم رسيدنه دوباره تو سكوت من صداي خنده ساز شو، شنيدن صداي تو براي من نياز شد. دوباره با نگاه من، نگاه تو يكي شده، دوباره از تو مردنم شبيه زندگي شده به هر دري كه مي زني، دوباره مقصدت منم، دوباره مي رسم به تو ، به هر دري كه مي زنم دنيامي ميدوني تو قلبم مي موني، درياي آتيشي،روياي باروني دستامو مي گيري، دنيامو مي بازم،دستاتو مي گيرم رويامو مي سازم. منو به عطر يك نفس تو اوج بوسه خواب كن براي يكي شدن، رو قلب من حساب كن به اوج قصه مي رسم اگر تو باورم كني، كنار من نفس بكش، كه مبتلا ترم كني + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 توسط بهار |
+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 توسط بهار |
ما گنهكاريم، آري، جرم ما هم عاشقي است آري، اما آنكه آدم هست و عاشق نيست كيست/؟ سكوت، شايد مرگ واژه اين روزا مي خوام چيزي نگم............. حرفي نزنم.... از عشق نگم.... دوست دارم بگم هيچ كسي رو دوست ندارم........... دلمو جايي جا نگذاشتم........... مي ترسم.............. اين روزها چشم ندارد كه ما رو يك روز خوشحال ببيند.............. مي ترسم باز از تو بنويسم و............. اين روزگار چشم ندارد.......... فرق نمي كند تو باشي يا هيچ............. همين كه دل ببنديم كافي است براي دريغ شدن............... همين كه بگوييم دل بسته ايم كافي است........ همين كه بگويي زنده اييم....... بي دريغ مرده ايم.......... اين روزها دوست دارم بلند بگويم نيستم............. دوست دارم نگويم دوستش دارم...... تا اين روزگار كاري به كارم نداشته باشد...... اين روزها بايد خود را با همه وجود به نيستن بزنم............. تو فراموش نكني من هستم.......... بگذار همه بگويند نيستم....ترس من از مردن اجباري اين روزها نيست.......... ترس من از آن است كه تو زود تر از همه مردنم را باور كني........... تلقين اين روزها كه مي گذرد، شعر خوبي مي خوانم...........شعر خوب بودن...... اما خوب نيستم....... اين روزها كه مي گذرد، بلند مي گويم، شادم............... اما........... اين روزها مي گذرد......... و من فقط شادم از اين كه مي گذرد.........اين روزها تكرار مي كنم،روزها صورتي است........... اما دلم كبود است.......... شايد دقيقا رنگ دلتنگي است............. نه، خود دلتنگي است...... اين روزها بهانه اي لازم است براي چشمهاي باراني............ تو پشت پلكهاي من گمشده اي........ از كجا بنويسم.......... از غم پنهاني شبها؟......... يا صداي سرفه هاي خفه روزها...... من گمشده ام يا تو؟........... من كجا گم شدم و گم كرده ام كه هنوز در حسرت يافتنم........... دستهاي مهربان كجاست......... روزهاي من تشنه شنيدن محبت اند...........كجاست شانه اي براي پناه بردن از روزهاي دلتنگي؟.................. + نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط بهار |
دارم مي روم بهت گفتم مي خواهم واسه همیشه از پیشت بروم لجبازی امشب تو تیر خلاص رو زد تمام خاطره هامو ریختم تو چمدان دارم با خودم مي برم اما ته دلم به رفتن راضی نیست مطمئنم دلم برایت تنگ مي شود نگاهم منتظر است نگاهم خیره به تو منتظر كه بگی نرو كافي است لب باز كني تا چمدان را بزارم زمین كافي است يكبار منو از غرورت بيشتر دوست داشته باشي دست به سينه داري از پنجره بيرون را نگاه مي كني نگاهم نگران است با خودم مي گويم، يعني مي شه؟ يعني مي گه بمون؟ وقتي بر مي گردي دلم مي لرزه حتما مي خواي بگي بمون واي قلبم داره از جا كنده مي شه لبات باز مي شه با يك لبخند تلخ مي گويي + نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388 توسط بهار |
بي تو لبالب بي تابم دلم آشوبه سرنوشت عالم با تو، بدشم خوبه روشن شعله فانوسم، بي تو مايوسم تا به سجده سر مي زارم ، تورو مي بوسم همين كه تو باشي، هميشه كنارم همه چي حله اي خدا اسمتو هرجا بيارم همه چي حله خسته كننده است دنيامون، بي ترانه تو چه دلنواز آهنگ عاشقانه تو از خودم مي پرسم چشمات واسه چي خيسه؟ بزرا رو قلبت دستاتو تا كه بنويسه همين كه تو باشي، پشت و پناهم واسه من بسه اي خدا ياد تو باشه فانو راهم، واسه من بسه + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 توسط بهار |
از پنجره كه بيرون رو نگاه مي كنم، نا خود آگاه چشمم به حياط خونه كناري مي افتد. به حوض وسطش. ماهياي قرمزي كه توشن........... خوب كه فكر مي كنم، مي بينم اينا مدتهاست دارن اينجا زندگي مي كنن.... پائيز شد، زمستان شد.... آب حوض يخ زد... بهار شد يخ ها آب شد. اينا هنوز ، زنده و سالم دارن زندگي مي كنن.... از همين ماهي گلي قرمزهاي هفت سين...... كه شايد توي تنگ خونه هاي ما چند روزي بيشتر زندگي نكنند...... با خودم فكر مي كنم.. اينا بي خيال هه چيز دارند واسه خودشون زندگي مي كنند......... نه غم روزهاي گرفته پائيز، نه سرما و يخ زمستون، نه بهار ، رويه زندگيشون رو عوض نكرده.... خيلي آدما اين روزا اينجوري زندگي مي كنند. گويا اين ماهي ها اينجوري راحت ترند... گويا اينجوري خوشحال ترند....... چند وقت پيش كه اومده بودم وبلاگمو آپ كنم، اتفاقي سر از يه وبلاگ در آوردم، كه مال يه دختري بود. توش نوشته بود از چند نفر، خيلي با مزه نوشته بود الان پيش اولي بودم، و توضيح و چند خط پائين تر نوشته بود عصر با دومي مي خوام برم سينما و ..... خطاي آخرم از سومي نوشته بود كه از همه عزيز تر است..... و تمام سطور مي شد برق شيطنت رو از توي چشماش ديد كه، چقدر از اين كه خيلي زرنگ و كارشو خوب انجام داده كه هيچ كدوم بوي نبرند راضي است.... موقع خوندنش احساس عجيبي داشتم، با خودم فكر كردم بعضي ها چه راحت زندگي ميكنند.... گويا اينجوري خوشحال ترند...... ديروز كه مي اومدم خونه، توي تاكسي ، گوشي پسر كنار دستي ام زنگ خورد، صداي گوشيش مي اومد با دختر داشت حرف مي زد، كلي حرف و قربون صدقه كه من الان كرجم و اينا در صورتي كه تهران خيابان ولي عصر بود..... نگاش كردم ديدم چه راحت دروغ مي گه، حتي جون طرفم راحت قسم مي خوره.... اتفاقي با هم يه جا پياده شديم، ديدم واسه يه دختر دست تكون داد و به هم رسيدن و دست همو گرفتن و رفتن .... با خودم گفتم بعضي ها راحت زندگي مي كنند... گويا اينجوري خوشحال ترند. تازگي ها عاشق يه چيزهايي شدم... از همون چيزهاي كه به نا خود آگاه وقتي مي بيني، يه لبخندي مي شينه رو لب آدم....... باران كه مي آيد، چترها بيشتر از همه خودشون رو نشون مي دهند. .... از همون چترها كه وسط بارون تند اين روزهاي بهار، تو خيابان باز شده،اما روي سر يكي ديگه است. .... مرد جوون زير بارون عين موش آب كشيده تمام جونش خيس شده اما وقتي به لباسهاي خشك دختر زير چتر نگاه مي كند، چشمهاش لبخند مي زند، يه برقي دارد نگاش كه تا نگاهش كني، معني عشق و محبت و توش مي بيني... لبخندي از سر رضايت مي زنه وقتي لباساي خشك دختر را مي بينه، انگار پيش پا افتا ده ترين كار دنيا رو واسه، ارزشمند ترين موجود عالم انجام داده... زيربارن قدم مي زنه و خيس شده و عشق مي كند. ..... با خودم مي گم بعضي ها شيرين زندگي مي كنند، اينجوري خيلي خوشحال ترند... تازگي ها عاشق يه چيزهايي شدم... از همون چيزهاي كه به نا خود آگاه وقتي مي بيني، يه لبخندي مي شينه رو لب آدم....... وقتي آن دستهاي مردانه، كه توي خيابان ولي عصر دائم دارند جا به جا مي شوند. مااشين ها كه از سمت راست مي آيند، دست چپ مرد انجام وظيفه مي كند و دست راست زن را مي گيرد و به نيمه خيابان كه مي رسند، دستها جا به جا مي شوند... يه مرد مي ايد تا مردانه جلو ماشينهايي كه از روبرو مي ايند بايستد، احتمال خطر و تصادف با توجه به شلوغي خيابان و سرعت كم ماشين ها كم است، اما دستها مي گويند جاي عاشق همان جاست.. تا اگه قرار است ماشين به كسي بزند، به همان فر اول بزند.... خوب كه ببيني با دستهاش اشاره مي كند كه جاي عاشق كجاست............. با خودم مي گم بعضي ها شيرين زندگي مي كنند، اينجوري خيلي خوشحال ترند... تازگي ها عاشق يه چيزهايي شدم... از همون چيزهاي كه به نا خود آگاه وقتي مي بيني، يه لبخندي مي شينه رو لب آدم....... عاشق كلاه كاسكت موتر سوارها. همان نيمكره فلزي كه مي گن جان موتور سوارها به اش بسته است.... همان كه توي خيابان جاي اينكه روي سر راننده موتور باشه، رو سر زن پشت سرش بود.... همان كه يكدونه بوده و مال مرد اما حالا كه يكي ديگه هست، شايد كلاه وظيفه مهم تري دارد..... و حالا روي سر زن جوان مي نشيند.. نمي دانم چرا يكي ديگه نخريده اند؟ پولش را ندارند، وقتشو ندارند، يا حالش را؟... اما مي دانم مرد همين يه تكه كلاه آهني را هم روي سر خودش نمي گذارد... چه ساده... همين كلاه آهني به راحتي مي شه نماد عشق.... با خودم مي گم بعضي ها شيرين زندگي مي كنند، اينجوري خيلي خوشحال ترند... همه چيز رو مي شه دو جورديد. من از ادمهاي دسته اول نبودم و هيچ وقت نميشم. شايد گاهي خواستم هم كه سعي بكنم...... اما نشد...... راهشو بلد نبودم....... يه جورايي ته دلمم هيچ وقت نخواستم ياد بگيرم....... من عاشق گروه دومم...... عاشق اين نمايشهاي تك پرده اي..... اما خوب ، وقتي يكي يه حرفهايي مي زنه كه تو فكر مي كني، مي تونه بعدها نقش اول يكي از اين نمايش هاي تك پردهاي باشه، و آخر داستان live happily ever after ( به خوشي و شادي از آن پس زندگي كردند، آخر اكثر داستانهاي خيالي عاشقانه) نمي شه..... اونجاست كه يكم آدم جا مي خوره......... اونجاست كه فكر مي كنه كه كاش جز گروه اول بودم..............شايد اونجوري خوشحال تر بودم............ اما نه الان كه فكر ميكنم حتي اگه خيلي ها حرفاشون پشت و رو در بياد و خودمم هيچ وقت همبازي اون نمايش هاي تك پردهاي نباشم........ لا اقل از ديدنش كه لذت مي برم....... مي ترسم اگه از گروه اول بشم ديگه اين نمايش ها هم عاشقم نكند... تازگي ها عاشق شدم، عاشق اين گروه دوم... چقدر توي هواي گرفته و ابري و باروني بهار، اين نمايش هاي تك پرده اي مي چسبد. + نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط بهار |
بي تو لبالب بي تابم دلم اشوب سرنوشت عالم با تو بدشم خوبه روشن شعله فانوسم، بي تو مايوسم تا به سجده سر مي زارم ، تورو مي بوسم همين كه تو باشي، هميشه كنارم همه چي حله اي خدا اسمتو هرجا بيارم همه چي حله خسته كننده است دنيامون بي ترانه تو چه دلنواز آهنگ عاشقانه تو از خودم مي پرسم چشمات واسه چي خيسه؟ بزرا رو قلبت دستاتو تا كه بنويسه همين كه تو باشي، پشت و پناهم واسه من بسه اي خدا ياد تو باشه فانوس راهم، واسه من بسه نمي دانم اين چه رسمي كه به هر كي محبت مي كني بر عكس مي فهمه. ......... تا با يكي مدارا مي كني، فوري دنبال سو استفاده است... مگه نه اينكه اگه يكي محبت كرد، با احترام بر خورد كرد بايد يه جوري جبران محبتشو كرد......... رسم آدميت كجا رفته؟..... چي سر آدمها اومد كه كه همه چي يادشون رفته؟.......... چرا وقت حرف هزارتا كتاب حرفهاي خوب بلديم... چرا تا پاي عمل مي يادهمه بايداونها رو رعايت كنن جز ما؟......... چرا همه بايد مطابق ميل ما رفتار كنن و ما فقط بد قلقي؟.........چرا اونوقت تا يكي عين رفتار خودمونو باهامون ميكنه، يه كتاب حرف داريم بزنيم، يه دنيا گله مي كنيم........... صاف يقه خدا رو مي گيريم......... ما كه ديگرانو از دورمون مي پراكنيم.......... چرا وقتي تنها مي شم، حسرت مي خوريم ، گله مي كنيم؟... چرا همیشه غر می زینم از تنهاییُ چرا وقتی دوستامون با یکی هستن بهشون حسودیمون می شه........... اما تا یکی خودمون رو دوست داره طاقچه بالا می زاریم...... شروع میکنیم به اذیت کردن و هزار جور بامبول در آوردن؟..........این یعنی چی؟........ واقعا فکر کردیم بهش؟ كاش كمي معقول تر عمل كنيم.......... دوستمو غمگین می بینم اینروزها.......... از این که یکی دلشو له کرده دلم می لرزه........ از خودم می ترسم......نکهنه منم بشکنم.............. نکنه یکی منو بشکنه........ من نه......... من تحملشو ندارم.......... چقدر بده که به دلتنگی های یه نفر گوش کنی........... من خودم درگیرم هوا می خوام........... یکی یه پارچ اکسیژن بده لطفا.......... آی آقا آی خانوم باتوام......... اما خوب بد بودنم يه هنري كه شايد من يادنگرفتم. شايد چون صبح كه از خواب پا مي شم چشمم مي افته رو ديوار اتاقم.... بعضي نوشته ها صرفا يك نوشته يا موضوع نيست كه با خواندن از كنارش بگذريم. بلكه راهي است براي ديدن حويشتن و يافتن راهي بهتر: آدمها اغلب نا معقول و غير منطقي و خود خواهند بهر حال انها را ببخش اگر مهرباني كني شايد تورا به داشتن اهداف پنهاني و سود شخصي متهم كنند بهر حال مهربان باش اگر موفق شوي دوستاني متملق و دشمناني سخت خواهي داشت بهرحال موفق باش اگر درستكار و راستگو باشي ممكن است كلاه سرت برود بهر حال راستگو و درستكار باش آنچه را سالها زحمت كشيده اي و ساخته اي ممكن است ديگري به ناگهان از بين ببرد بهر حال سازنده باش اگر به آرامش و شادي دست يافتي، ممكن است به تو حسادت كنند بهر حال شاد باش نيكي امروز را احتمالا فردا فراموش خواهند كرد بهر حال نيكو كار باش بهترين وجودت را به دنيا هديه كن شايد باز هم كافي نباشد بهر حال بهترين سعيت را بكن خوب ميداني كه آخر سر همه چيز بين تو وخداي توست. و بهر حال بين تو و ديگري نبوده است "مادر ترزا + نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط بهار |
واسه اين كه از تو دورم به تو مديونم واسه كشتن غرورم به تو مديونم تو كه حرمتو شكستي، پاي عهدت ننشستي گرچه بازم تو نيازم، لحظه هامو ، بد مي بازم. به تو مديونم واسه اين چشماي خيسم، به تو مديونم اين كه از غم مي نويسم، به تو مديونم اين كه بي جونم و سردم، ديگه بي روحم و زردم ...پي آرامشي كه بردي و من پي اش مي گردم به تو مديونم به تو مديونم غرورمو شكستي عين شيشه به تو مديونم كه كشتي دلمو واسه هميشه. به تو مديونم منو دادي به بی بها ُبهانه به تو مديونم واسه بغض عميق اين ترانه به تو مديونم شكستي حرمت، من و شب وماه به تو مديونم كم آوردي و رفتي اول راه به تو مديونم عزيزم، واسه اين حال مريضم اگه مثل برج سنگي جلوي چشمات مي ريزم به تو مديونم به تو مديونم و دينمو ادا مي كنم حتما نشونت مي دم چه رنجي داره هر چي كردي با من واسه اين كه تو خجالت محبتات نمونم جونمم مي دمو و ميبيني پاي حرفمم مي مونم پی نوشت؟///: کلا بی علت. نگردین دنبال علت نداره. خیلی دوست داریرد بدونید از رضا صادقی بپرسید + نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط بهار |
حقوق ارحام و خويشان و دوستان و در راه ماندگان را ادا كن، كه براي مشتاقان خدا، اين بهترين كار است، و هم اينان كه نيكي مي كنند، رستگاران عالمند. آيه 38 سوره روم. داستانها معمولا ساده تر از اون كه فكر كنيم شروع مي شوند. توي دنياي خودتي......... سرت به كار خودته.. يك غريبه از كنارت رد مي شه، كمي مكث مي كنه، نگات مي كنه...... دستشو دراز مي كنه، مي گه سلام.... تو با ترديد دستتو دراز مي كني، اما همين كه گرما و قدرت دستش را حس مي كنه، يه كوچولو ، خيال، خيالت راحت مي شه....... وقتي كه عقربه ها روي صفحه ساعت مي دوند، دقيقا زماني كه تمام افكار اون غريبه با صداش و حرفاش داره جلوت رژه مي ره..... با خودت فكر مي كني... مي بيني ا چه خوب! حرفاش شبيه اوني كه من دوست دارم...... يه كوچولو ديگه كه بگذرد، حتي قيافش شبيه اوني مي شه كه تو دوست داري.... كم كم مغزت، راضي مي شه... اوكي كه بده پاي قلبتم به بازي باز مي شه... قلبتم يواش يواش، پاش شل مي شه.... آخه قلبت تا قبل اون گارد گرفته بود.... مي ترسيد راهو اشتباه بره.. اما عقلت كه راضي بشه، دل منتظره...... واي از وقتي كه پاي دل بلرزه... ديگه گاهي از نبودش، دلت مي لرزه.... تا بخودت بياي مي بيني، اگه دير بياد دلت تنگ مي شه... تا بخودت مياي مي بيني كه نياد، دير برسه، نگران جون غريبه، كه حالا ديگه اشنا شده مي شي.... تا به خودت بياي مي بيني، اگه كم بياد، اگه دير بياد دلت تنهاست، غمگين مي شي، دلت غمگين تر مي زنه، اما اينهارم دوست داري.... ديگه ضربان قلبت خودشو با ريتم صداش هماهنگ مي كنه........ تو روزاي سخت دلت جز اون كسي رو نمي خواد..... نه اين كاري كنه، همين كه صداش باشه، بودنش باشه كافيه.... دیگه همه شهر می شه خاطره هاش...... تمام شهرو چشم بسته دست تو دست خاطره می گردی...... امايهو همه اينا مي شه يه بهانه اي كه غريبه، آزارت بده.............. غریبه دیگه خاطره ها رو نمی خواد........ شاید یه آشنا دیگه داره..... دوباره غريبه مي شه..... هموني كه اولش، همينا رو مي خواست، ديگه نمي خواد.... بعد يهو، يك شبي، كه مي گه خداحافظ كه فرداش دوباره سلام كنه، ديگه نمي ياد. .... تصمیم می گیره نیاد... می گه دیگه دیگه نمی خوامت........... وای می ایسته توروت داد می زنه که حتی استخوانهاتم معنای حرفشو درک کنند........ دیگه فرداش نمي ياد.... پس فرداش، فرداي پس فردا و .......... روزها تند تند دنبال هم مي دوند، اما دست اونو نمي گيرند با خودشون بيارند... اواش نگران مي شي... بعد هراسون مي شي.... دلت تنگ میشه... قلبت آهنگ نگراني مي زنه.... دنبالش مي گردي.... تمام خاطره هاتو واسطه می کنی........ هرچي مي توني صداش مي كني، اما، نه........... اون رفته... اون لحظه است، آره درست همون لحظه است، كه احساس مي كني از بلند ترين نقطه دنيا، دوبامبي،خوردي زمين.... جالبه استخوانهت نشكسته اما همه وجودت درد مي كنه... دلت هزار تا تيكه مي شه... خسته و كوفته پا مي شي... خودت بايد تكه هاي قلبتو جمع كني... با اون ضربي كه تو زمين خوردي هر تيكه قلبت، يه گوشه افتاده..........اما هرچي مي گردي يه تكه نيست.. آره اون همون تيكه اي كه غريبه برد.. ديگه از فرداش اين قلب تيكه تيكه كه يه تيكشم نيست، ديگه مثل قبل نمي زنه.. همش تنگ مي شه... همش غم مي شه...... روزا سخت شب مي شه، شبها سخت روز.... نمي دوني ديگه غريبه كجاست... هي تو فكر مي كني و به هيچ جا نمي رسي..... زندگي دوباره مثل قبل مي شه اما با اين قلبه يه كم سخت تر... روزها و سالها مي گذره، يك روزي يه جايي، غريبه اينا رو واسه غريبه خودش مي نويسه.... دنياي عجيبيه پي نوشت:// شايد خودم دلگيرم اين روزها، يكم يه چيزايي به هم ريخته، اما اون قدر نيست كه يه همچين چيزي بنويسم...... اين روزا تو گرفتاري هاي خودم داستانهاي تكراري دوستام باعث مي شه كمي غمگين بشم واسشون، شايد اون قدر كه ديگه يادم نياد خودم از چي دلتنگ بودم.... اما يه چيزي هست يه شباهتي بين همه اين قصه هاست.... همشون يه فصل مشترك دارند...فصل مشتركشون هم،دليل خلق اين غصه هاست، خودخواهي هاي ما، بي فكر هاي ما.... كاش كمي مسئوليت پذير تر بوديم.... + نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 توسط بهار |
داری می گذری از من، داری رد می شی آسون حرفی برات ندارم بغضمو کردی پنهون اشکمو در میاری، ولی انگار نه انگار دستامو بگیر تو دستات برای آخرین بار یه لحظه چشمتاتو ببند، شاید منو یادت بیاد همون که بهش گفتی یه روز جای توهیچکس نمی یاد این شعر عاشقونه نیست یه التماس خوب من غرورو گریه می کنم، نشکن منو ،پسم نزن چند بار باید به چشم تو بشکنم آروم بگیری بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری؟ بگو چقدر اشک بریزم تا منو تنها نگذاری دارم به چشمات باج می دهم تا تو بگی دوستم داری اما من هنوز دوست دارم بدون اگه حتی قلبتو پس بگیری اگه مثل امروزم بهم بگی، نمیخوام تورو می تونی که بری هنوزم چشماتو می پرستمو، بی تو هر لحظه رو در گیر توام تو خیالم دستاتو می گیرم وبازم احساس می کنم پیش توام چند بار باید به چشم تو بشکنم آروم بگیری بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری؟ بگو چقدر اشک بریزم تا منو تنها نگذاری دارم به چشمات باج می دهم تا تو بگی دوستم داری پی نوشت://هیچ ربطی به چیزی نداره. خیلی قشنگه واسه همین نوشتم. دیگه مال بچه محل هاست دیگه.وای خدا خیلی این روزا دلگیرم..... این روزا همش حالم یه جوری میشه.... نمی تونم بگم چه جوری.... فقط می تونم بگم این روزا خیلی خستم... خیلی تنهام......... یهو همه چی با هم اتفاق افتاد..... احساس میکنم از تحملم خارج..... دلم می خواد یه قرصی بخورم تا 1ماه بخوابم... بعد که بیدار شدم ببینم همه چی اونجوریه که من دوست دارم... کسی چنین قرصی سراغ داره؟خیلی دلم تنگه......... کجایی خدا؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 توسط بهار |
از كجا بگم كه توي اين دلم... خيلي حرفها دارم كه بهت بگم.. من دلم مي خواد براي يكبار حرف آخر دلمو داد بزنم تويي بال من براي پرواز كه مي تونم با تو پر بگيرم. توي آسمون منو نگه دار نمي خوام كه بي بال و پر بميرم. توي هستي منو تويي وجود من تويي گم شده توي تار و پود من همه فكر منه، رسيدن به تو، مي دونم،كه مي دوني عاشقت شدم. همه دار و ندار قلب من تويي كه داري تنهام مي زاري يه روزي مي رسه كه تو مثل من مي شي ابري و بارون غم مي باري... + نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط بهار |
اين روزها، روزهايم ابري است. اين روزها آسمان روياهايم ابري است . اين روزها دلم باراني است. دل من كنار اين تخت، گوشه اين اتاق ابري است. همدم صداي گاه و بيگاه من صداي ناله زني است كه عجيب آشناست.......... كسي كه فصل اول، تمام خاطرات بچگي من است.... اين روزها عجيب دلم تنگ است................ اگر دلم به بزرگي دنيا هم بود، باز هم اين روزها تنگ بود. اين روزها روزهايم ابري است....... آسمان تهران ابري است.... چشمانم باراني است.............. روزهاي نا خوشايندي است... من كنار اين تخت به منظره بيرون زل زده ام....... جز هواي ابري و گرفته چيز جالبي بيرون نيست...... در امروزهاي من هم چيز جالبي نيست.... امروزها گاهي از هميشه تنهاترم. ... كنار اين تخت مشق تنهايي مي نويسم.... بيرون باران مي بارد. مي نويسم مادر آب آورد..... اما مادر كه اسير تخت است...... مي نويسم...آن مرد در باران آمد... پاك مي كنم دوباره مي نويسم آن مرد در باران رفت.............روزهاي من رفت........ كمي باد مي وزد........... گوئي درختان آه مي كشند....... مي خواهم كمي شاد تر بنويسم . مي خواهم با مداد قرمز بنويسم... از لبخند مادرم.... از آغوشش شايد....... اما به تخت كه زل مي زنم....... مدادم بغض مي كند. بيرون هنوز باران مي بارد.... آهسته مي نويسم: واي باران، باران، شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست؟ ...................................... پی نوشت://لحظه رفتنی است و خاطره ماندنی... تمام زندگی ام را به یک نگاه می فروختم اگر لحظه ماندنی بود و خاطره رفتنی + نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط بهار |
اكثر كسايي كه ميان اينجا رو مي خونن مي پرسند، چرا يه غمي تو تمام نوشته هاته...به قول مرحوم قيصر امين پور: اما چرا؟ آهنگ شعرهايت تيره و رنگشان تلخ است؟ - وقتي بره اي آرام و سر بزير با پاي خود به مسلخ تقدير نا گزير نزديك مي شود زنگوله اش چه آهنگي دارد؟ + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط بهار |
اين روزها دوست دارم كمي عجيب تر از هر روز باشم........ مي خواهم دلتنگت نباشم، آه اگر اين دل تنگ بگذارد........ مي خواهم كمي بي رحم با شم مثل تو.... مثل همه.......... مي خواهم اين روزها كمي دروغ بگويم........مي خواهم از خوبي فاصله ها بنويسم.......... اگر ازخوبي فاصله ها بنويسم، من هم مثل همه رها مي شوم...... مي خواهم كمي بد باشم... نه اين كه خوب، خوبم... اما دوست دارم بدتر باشم.... انگار بد بودن اين روزها برايت بهتر است........ شايد اگر من هميشه بد بودم، تو خوب بودي......... كسي جايي گفت اگر بد ماجرايي نباشي خوب آني و بالعكس...... كاش من بد بودم و خوب تو.......... من عاشق اينم كه تو از دوست داشتن مي گفتي......... تو شعر مي خواندي......... تو حسرت دستان مرا داشتي........ آنو قت من چه اشتياقي داشتم......... كاش كمي بد باشم........ كاش كمي بي رحم مي شدم........ كاش بلد بودم دلي بشكنم..... شايد اكنون اين كه هر روزه مي شكند دل من نبود.........كاش ...... كاش كمي سنگ بودم.......... كاش هرگز ياد نگرفته بودم از حروف مهر و اشتياق كلمه بسازم.... كاش هرگز بلد بودم عاشقانه بنويسم.......... كاش كمي روزمرگي مي نوشتم........ يا نه كاش...... سياه مي نوشتم يا حتي از چيزيهاي عجيب مثل روزمرگي ها، بازيها، نمايش، سياست، دروغ يا جنگ ، دشمني.............. شايد اگر اين گونه مي نوشتم اين همه كلمه هم هر روز بار اين دلتنگي ها را تحمل نمي كردند.......... صداي من ميان اين همه هياهو گم شد..... كاش فرياد زدن بلد بودم.......... يا حتي فحش دادن......... گاهي هوس مي كنم اين روزها حرفهاي غير عادي بنويسم................ كاش كمي بد مي شدم.......... شايد آنوقت سهم من روزهاي خالي نبود...... شايد اگر بد بودم........... دوست دارم اين روزها كمي بد باشم........... دوست دارم ........ حالا كه نمي شود دوست دارم بخوابم و سالها بعد بيدار شوم............. شايد بالاخره تو باشي.... شايد مجالي براي من داشته باشي.......... دوست دارم قرصي بخورم و سالها بخوابم.... كسي چنين قرصي سراغ دارد؟ + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط بهار |
دلم براي شنيدن كسي تنگ است دلم براي لمس بودن روياهايم تنگ است. اين روزها دلم تنگ است. كاش خود دلتنگي به سادگي نوشتنش بود با همه سختي، ياز مي نوسيم. اين روزها دلم تنگ است.......... + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط بهار |
این روزها سخت شده است.............. شبها دیر تر صبح می شود.................. صبح ها دیر تر شب می شود........... لحظات بدی می گذرد........... من این روزها می ترسم........... از این که تو نیز از پی بازی آمده باشی.............. شاید صبر من فرصت توست........... اگر به یقین برسم........... باید از ین پس سراغم را از نوشته هایم بگیری.................. من منتظرتو هستم............. تو وجودت مهر است........... من این روزها دلتنگم.......... قرار من با تو دلتنگی نیست.......... قرار من با تو تنها تر شدن نیست......... با کسی تنها بودن سخت تر از تنها تنها بودن است............. تو مرا میان روزمرگی ها گم نمی کنی.......... همانطور که فراموش نشدی............ تو سالها گم نشدی.......... من به امید یافتن تو صدایت را پاسخ گفته ام......... اگر نه برگشت از این بن بست بی عشق.......... سخت است اما .............. اما برای یافتن تو از تمام راههای رفته نیز باز می گردم... این روزها دلم برای غریبی خودم می سوزد. من سالهاست منتظر تو هستم........... من روزهایم را به فردا فروخته ام به امید یافتن تو............. نه........... تنهایی حق من نیست... پی نوشت//:اگر حرمت روزهای دلتنگی مو شکستی.......... اگر تو نبودی.......... می نویسم.... خدا حافظ نوشتن کار من نیست........... آخه خیلی هنوز نا گفته دارم......... اما اگر گریه بزاره می نویسم اگر گریه بزاره می نویسم........... کدوم لحظه منو از تو جدا کرد................ نگو اصلا نفهمیدی نگو نه............تو هستی اون که دستامو رها کرد...... + نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 توسط بهار |
روزهاي سختيه! نه؟ باز مي گم نه، مثل روزهاي ديگه است. تو سرم چيزهايي هست. باز مي گم، نه! مثل چيزاي ديگه است. با خودم حرف مي زنم. از خودم ازتنهايي، از زندگي. شعرامو خط مي زنم از رو بي حوصله گي. + نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 توسط بهار |
تو چشمات مال من نيست و نگات دنبال من نيست و چشاتو دزدكي ديدم تو قهوه ات فال من نيست و نمي دوني ديگه حالي توي احوال من نيست و نمي دوني تو از من دلخوري اما اينا اشكال من نيست و از اون وقتي كه هيچ گوشي، ديگه اشغال من نيست و نه تو نه هيچ كس ديگه تو استقبال من نيست و نمي داني، تو قلب تو ديگه جايي واسه امثال من نيست و يه ذره دلخوشي حتي توي اقبال من نيست و بهارش اينجوري باشه! نه امسال، سال من نيست و نمي دوني، نمي دوني. نمي دوني + نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387 توسط بهار |
نمي دانم از چي بنويسم............... از دوستاي بي معرفتم كه زماني كه مريض بودم و عمل كردم حتي يه زنگ نزدن كه حالمو بپرسن........چه برسه سر زدن......... يا از چي... مثل همه نق بزنم؟؟؟ غر بزنم..... از اينكه دلم تنگه؟.... كه چي........... از اينكه امثال ولنتاين من تنهام......... از اينكه دوست داشتم منم تو اين روزا تو تب و تاب كادو خريدن و شكلات خريدن بودم............. اينهمه نوشتيم چي شد........ به كجاي دنيا برخورد......... از اينكه هركي اومد با من دوست شد تنهايي اومد دوتايي رفت......... از اينكه دوستام با اومدن يه پسر تو زندگيشون دوستشون، كسي كه دوستشون داشته رو يادشون مي ره؟......... گله كنم...... كه چرا تو روزايي كه تنها بودم......... حالم بد بود...( آدم وقتي مريضه همش چشمش به دره تا يه دوستي بياد حالشو بپرسه، وقتي بي حال سر حالش بياره) از اين بنويسم كه چشمم به در خشك شد؟.......... از اين كه صداي زنگ تلفنم نيومد........ چه فايده... من از هيچ كسي انتظاري ندارم......... اينو مي گم كه كسايي كه خودشون روزي هزار بار مي نويسن از تنهايي گله مي كنن، يادشون بياد كه خودشونم كم گذاشتن رو بلدن.............. اه حالم از گله بهم مي خوره........ نمي خوام رنگ گله بگيره........... من نه توقعي دارم نه گله اي..... اصلا اساس دوستي اينه كه تو قعي نداشته باشي.......... آقا ددست ما بالا تسليم............... شايد ................ بگذريم + نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387 توسط بهار |
اگر چه بودن عشق است و...... عشق بودن.......... اما
اما چگونه بودن مهم است............. نه بودن......... بی خوابی درد فراموشی است و درمان چشمهایی که زیاد بسته اند............... چشمهایی که خسته اند............. شاید از دیدن........... زیستن........... نگریستن........... اما سکوت سکوت چند شبه.... چند ساله شد........ چند سال بیداری من شد همین بی خوابی..........بی خوابی........... + نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387 توسط بهار |
دارم می رم، چیزی نگو، نزار بازم دو دل بشم. می رم سراغ عاشقی، تازه می خوام عاقل بشم. تازه می خوام برات بگم، چی به سر من اومده عاشقی کار من نبود. وفا به تو نیومده می خوام برم می خوام برم.......... می خوام ازت جدا بشم.......... امونمو بریدی تو....... حالا می خوام رها باشم....... تسلیمم من به غمت بزار برم،........... سنگین قدمت بزار برم.......... قلبمو پس بده بزار برم......... جون به لبم اومده بزار برم....... دارم می رم نزار دلم تنگه بهونه هات بشه. نزار دوباره اشک غم مهمون گونه هات بشه. دارم می رم چیزی نگو، نگو که عاشقی هنوز برو سراغ زندگیت، به پای عشق من نسوز.... + نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 توسط بهار |
دست باد می زند کنار اخمهای تلخ من باد!.... باد روزگار!..... چشمهای من خیس مانده اند به در باد! ... باد روزگار!..... پای من بسته مانده است به راه من نشسته ام به انتظار..... چشمه گرم عشق زندگی کجاست؟ سینه ی تپنده ام مانده از تپش... روزهاست..... یاد... یاد..... یاد آن دلی بخیر که هر نفس قصه ی تو را هزار بار می نوشت.... یاد آن دلم بخیر..... دست باد کی زند کنار اخمهای تلخ من.... اشکهای سرد من..... من نشسته ام.... لیک تا به کی..... زخم شد تمام هستی ام از شکنجه های انتظار.... آی ....دست مهربان روزگار!....دست من مانده روی چشمهای بسته ام.... کی تمام می کنی بازی چشم بندی مرا؟ باد! باد! باد روزگار.....
پی نوشت:// این البته مال من نیست. مال بهار است. وبلاگ نوسانات مغزی من...کپی شده اینجا .... نمی دانم شاید احساس کردم باید اینجا باشه.... همین......... بوسسسسسسسسسس........... اینم مال بهار http://www.bicharedel.blogfa.com/ اینم لینکش...... + نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387 توسط بهار |
فرقي نمي كند كه چی مي نويسم و چی مي شنوم..... کلی نگفته دارم.... محال است کسی اینقدر که من با خودم حرف می زنم با خودش و در ذهنش حرف بزنه....... گاهی که یکی می گه تو چقدر ساکتی خندم می گیره من که مخ مخم را می خورم............ صبح تا شب حرفها دارند تو مغز من باهم کلنجار می رن........... گاهی فکر می کنم اگر قرار بود تمامش را بگم.... چه حرفهایی برای نگفتن بود؟؟؟........... سکوت می کنم......... ترجیح میدهم سکوت کنم سكوت ميكنم ، ولي مهم اين است كه من ميدانم چيزهایی را كه هيچ كس نميداند اين که تنهاقدم زدن را بيشتر دوست دارم..... و اين كه تنها براي دل خودم نوشتن را دوست دارم...... تنها بیرون رفتن، تنها فیلم دیدن تنها، تنها فکر کردن.......... تنها تنها بودن......تنهای تنها برای خودم نفس کشیدن را دوست دارم. دوست دارم به فکر کسانی که به یادم نیستند نباشم. چه ساده دوست دارم این سادگی رو. دوست دارم که.............. دوست دارم که نگرانی چیزی، کسی، جایی نیستم. آرامش امروزم رو دوست دارم. تنهایی بهتر از دوتایی تنها بودن است. این دوست داشتن، این تنهایی، این دوست داشتن تنهایی اگر از روی ترس تکرار داستان روزهاست، حتی اگر از ترس دوباره افتادن است باز هم من دوستش دارم. دوست دارم بنویسم. اما اینبار از خودم. برای خودم. چه اهمیت دارد . چه اهمیت دارد که ............... می نویسم. می خوام بنویسم.... اما فقط برای خودم. شاید برای دلم.... دلم؟؟؟؟ آره دلم.......... چرا که دلم تنها همراه من خواهد بود وای چقدر حرف........... چه حرفهایی که نگفتم............ ........................................................................................ مطمئن باش ، برو........ضربه ات کاری بود تا ابد مال تو بود تکه های دل خود را سر هم بند زنم پی نوشت:// این شعر آخر هیچ ربطی نداشت . کرسی شعر بود. تو ولاگ یکی از بچه ها خوندم خوشم اومد. جدی نگیرید.!!!!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387 توسط بهار |
دیگه دیر به دیر میام آپ می کنم. نمی دانم چرا شاید چیزی واسه گفتن ندارم. نه دارم. کلی حرفهای نگفته. حرفهایی که شبها تو ذهنم شروع می کنن به رژه رفتن. خدایا چی می شد منم از این آدمهای خوشحال بودم. کجای دنیات غلط می شد؟از این ادم الکی ها که دلشون به چیزای سطحی زود خوش می شه..... حرفهای گفتنی شون ، غیبت و خاله زنک بازیه. سرگرمیشون دل شکستن و بازی کردن با بقیه است.......... تفریحشون تهمت زدن و هزار تا پدر سوخته بازی دیگه است............. قبلا فکر می کردم چه آدمهای عجیبی ساختی...... تازه گی ها فهمیدم اینا عجیب نیستن..... من عجیبم..... شایدم دنیا عجیبه........... نمی دانم فقط می دانم یه چیزی عجیبه........ چی میشد زندگی منم مثل خیلی ها روی یک خط ثابت بود...... نه هیجانی نه چیزی..... از اون زندگی ها که از نظر من با تفکر گله ای اداره می شه... .... خدایا بهت بر نخوره به بنده هات توهین نکردم........ این زندگی الکی ها ( همون که الان دارم واسه نداشتنش بهت غر می زنم) که یکی جای همه تصمیم می گیره و همه عین ببعی یک کار روتین رو می کنن می گم. آدمهای خوشحالی که ...........بگذریم. نمی خوام به جونت نق بزنم...... اما............. داستان روزای زندگی منو پیش خودت ورق بزن.... هر روزش یه داستان داشته واسه خودش.... چه روزهایی رو آرزو کردم اما نیومد........ چه شبهایی که با خیال این روزها گذشت............. و روز بعد دلتنگی واسه خلسه شیرین رویای شب پیش........ اصلا نمی دانم چرا اینا رو میگم......... دیگه قرار گذاشتم ازت چیزی نخوام............. دیگه اخه چیزی نیست که بخوام....... می ترسم دوباره بخوام و ........ نه هیچی نمی خوام..... یه گوشه و کنار این دنیات دارم می پلکم فقط.... همین.... تو خدایی تو کن منم بندگیت......... چه بی سر و صدا............ به این میگن زندگی مسالمت آمیز......... اینطور نیست!!!؟؟؟؟ پی نوشت:// نمیدانم چرا دلم تنگه..........یعنی می دونم ها عشق من ناز نکن بغضمو پایون می گیره + نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 توسط بهار |
آن مرد دنیا دیده هر روز با اسب می رفت ٫ می رفت. تا یک روز...
آن مرد آمد . آن مرد با اسب آمد . خوشحال آمد . خوشحال از اینکه آمد . و دیگر نمی خواست برود . آن مرد آمد . اما چیزی رفت . کتابها رفت . دل من رفت. عمر من رفت. اما من نمی دانستم آن مرد هم می رود ... کاش اسبش می مرد . کاش اسبش می مرد پیش از رفتن. من هنوز اینجا منتظرم.................................. + نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387 توسط بهار |
|